انتهای کوچهی تابستان
در سال بلوا و ترس
ناامیدی، جنگ و کمبودها
در جایی میان خطوط نامهها
در میان کتاب و شعر و سرودها
او با گیسوان یلداییش
و چشمهایی زلالتر از زلالترین رودها
با خنده کمرنگ نشسته بر لبان نارینش
و آن دستان از جنس لعل کبودها
نوری شد میان شب تاریک من
با خنده و امید، با سلام و درودها
شبم به ناگهان شد سپید
و زندگیم خالی از درد و غبار و دودها
اما کاش دست سرنوشت
میگذاشت راهی برای رسیدن به او
راهی به سمت آغوشش
راهی به سوی سرزمین موعودها
