رفتن به نوشته‌ها

ماه: مهر ۱۴۰۳

درس‌های زندگی

در تمامی سال‌هایی که زمین را در سفرش در فضای بی انتها همراهی کرده‌ام، سه درس بزرگ آموخته‌ام. آن سه را اینجا به یادگار می‌گذارم شاید کسی نیاز به خواندن و شنیدنشان داشته باشد.

  • هر چیزی سر وقت خودش اتفاق می‌افتد.
  • در زندگی هیچ چیز جز عشق ارزش جنگیدن و رنج بردن را ندارد.
  • برای داشتن آنچه تا کنون نداشته‌ای باید کسی باشی که تا کنون نبوده‌ای.

حرف‌هایی از درون

از خواندن بعضی جملات لذت می بریم

حسی در ما می آفرینند

گویی تمام عمر منتظر همان جمله بوده ایم

آنها همان حرف هایی هستند که چیزی درونمان مدت هاست فریادشان می زند

ولی صدایش را نمی شنویم

باران

به قطره های باران گفته ام جای من تو را بوسه زنند

در این شب بارانی

و خیابانی خلوت

من و تو

و دو لیوان چایی

زیر سایه بان کافه ی سر کوچه

اما نیستم و نیستی

پس

به قطره های باران گفته ام جای من تو را بوسه زنند

زندگی زیباست

یک نفر افتاد و مُرد

کمی آن سو، کسی جشن رهایی برای سر نوشابه گرفت

زنی در پارک به دنبال پر پروانه ای

کودکی در صف نانوای محل خیره به نان

زندگی جاریست

رفتنت نکند کند جریان حیات

هیچ افسانه نیابد پایان

این چنین زشت

و همین قدر زیبا

زندگی جاری است حتی بی ما

عشقِ سبز

عشقِ سبز شیرین من

نیست سبز، رنگ کال طعم گس

رنگ زیبای لباس اولین دیدار ماست

سبز، رنگ آن نگاه یک طرف تو یک طرف من

آن وسط دل های بی اسرار ماست

وای از این دنیا که بی همنفسی با توی شیرین نفسم

همچو جام شوکران در نسخه تیمار ماست

هر چه می خواستی از من بگیر

دل، نفس، شیرینی بوسه سرد آخرین یلدای قرن

یا که این یار سپید

که آخرین سیگار ماست

اوضاعمان خوب است

اوضاعمان خوب است

همسایه در خانه اش

 تا ابد خوابیده است

پیرمرد دورگرد دیگر پیدایش نشد

بار آخر موش خیس و خسته او را دیده است

از فراوانی، مرد چشم سبزِ لاغر پایینِ شهر

به بهای اندکی دود هوا

هر چه داشته به ما بخشیده است

اوضاعمان خوب است

خود دیدم که جوانی مو سیاه بر پشت بام

به هوای پریدن به هوا پریده است

کودکی در تقاطع خیابان بهشت

بادکنک در دست آرمیده است

اوضاعمان خوب است

امروز زنی به جای نان

چند قرص برنج برای بچه ها خریده است

قهوه‌ای تلخ می‌خواهم

قهوه ای تلخ می خواهم

تلخ مثل نگاه کودکی در کلاس درس

که کفش هایش به کفش های دهن بسته لبخند می زند

یا نگاه مادری بر نسخه دارو

همچو اشک کودکی بی نام

آنگاه که آرزو به یک شناسنامه پیوند می زند

مثل آخرین پیغام عاشق پیش از مرگ، بی خداحافظ

مثل بوی ترس پیش پیچ آخر جاده

و زخم و درد دختری کودک به زیر دست نامردان به کامِ کام شیرین پدر از تلخی افیون

و آن احساسِ دردِ مامور پای چوبه اعدام

وقتی به چشمان دوست چشم بند می زند

مثل یلدا

مثل عید

مثل نوروز برای آن مرد بساط کرده بر سر کوچه که به کفش های من و تو بند می زند

تلخ مثل مرگ که به هر دوی ما لبخند می زند

قهوه ای تلخ می خواهم

تو را من دوست می‌دارم

تو از خاک نروییدی

نیست از حوا و آدم خون به رگ های تنت جاری

تو از خاک دمیده در تنش یکتا، به دنیا چشم نگشودی

تو از آفتاب تابستان گرم ساحل بندر

تو از شرجی مست در هوای بادی دریا سرگردان

تو از خون دل من و تمام عاشقان خون دل خورده در این خاک به قتل عاشقان معروف به دنیا پای بنهادی

تو هستی سهم من از جمله ی هستی

تو هستی آن نشان خالق زیبا

تو را من چشم در راهم

تو را من با تمام جان

ورای وسعت امکان

می خواهم

تو را من دوست می دارم

تو را  می گفتم ای کاش پیش از این

پیش از رفتنت زین خاک دلمرده

چه در خواب و چه بیدارم

تو را من دوست می دارم