تو از خاک نروییدی
نیست از حوا و آدم خون به رگ های تنت جاری
تو از خاک دمیده در تنش یکتا، به دنیا چشم نگشودی
تو از آفتاب تابستان گرم ساحل بندر
تو از شرجی مست در هوای بادی دریا سرگردان
تو از خون دل من و تمام عاشقان خون دل خورده در این خاک به قتل عاشقان معروف به دنیا پای بنهادی
تو هستی سهم من از جمله ی هستی
تو هستی آن نشان خالق زیبا
تو را من چشم در راهم
تو را من با تمام جان
ورای وسعت امکان
می خواهم
تو را من دوست می دارم
تو را می گفتم ای کاش پیش از این
پیش از رفتنت زین خاک دلمرده
چه در خواب و چه بیدارم
تو را من دوست می دارم
تو را من دوست میدارم
منتشر شده در شعر

اولین باشید که نظر می دهید