احمدرضا کهن هستم. یک مرد که کلاف پیچیده در جعبه جمجمهاش او را در این سالهای گذرانده بر سیاره آبی به هر سوی برده است.
یک زیستشناس عاشق داستانها و زندگی که سینما و ادبیات نوش داروهای روحم در این عصر تنهاییهای شلوغ بوده است.
گاهی دغدغههای مغز و زمزمههای دلم را روی کاغذ می نویسم: شعر و داستان.
در این وبلاگ همان حرفها را مینویسم شاید در این دنیای مجازی راهی به دلتان بیابد تا شاید داستان زندگیتان را با من به اشتراک بگذارید که من عاشق داستانها و زندگیام.
احمدرضا
جایی برای نوشتن از آنچه برای گفتن دارم و پنهان کردن آنچه برای نگفتن دارم در میان واژگان.
